تبلیغات
در خلوت تنهایی

در خلوت تنهایی

:[عمومی , ]

سلام

 

در بیان عظمت میرفندرسكی

 

    روزی عده ای از اهل مسیحیت نزد وی آمده و او را گفتند : ای میر میبینی كه ما بر حقیم وشما مسلمین بر باطل؟؟

میر سوال كرد چطور؟

جواب دادند میبینی هر روز مساجد شما خرابتر وكلیساهای ما آبادتر میشود

میر با حاضر جوابی واطمینان كامل گفت :خب این كه دلیلش معلوم است چون در مساجد ما ذكر خدا گفته میشود اذكاری كه اگر در كلیسا گفته میشد همه خراب میشدند ...

پس از او خواستند تا فردا صبح بیاید ودر كلیسا ذكر بگوید ببینند خراب میشود یا خیر

فردا نزدیك طلوع آفتاب میر به كلیسا رفت وهمه را از آن بیرون نمود وبر چارچوب در تكیه زد وسرش را به داخل برد وزیر لب گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ... وفورا برگشت و به عقب رفت

ناگهان كلیسا به آرامی خراب شد ...

نوشته شده در جمعه 25 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ توسط محمد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

به نام خدا

سلام؛

  این داستان سند مكتوب ندارد ولی با واسطه معتبر از زبان مبارك حضرت آیت الله وحید خراسانی شنیده شده :

  میر فندرسكی استاد ملاصدرای شیرازی كه از بزرگان نادر تاریخ اسلام هستند  یك بار به قصد ملاقات یكی از بزرگترین مرتاضها به هند سفر كردند . مرتاض بزرگ ابتدا از دیدارممانعت كرد وبعد به اصرار فراوان شاگردهای استاد وتحت تاثیر تعاریف بسیاری كه از بزرگی ایشان نقل كردند قبول كرد تا با میر دیدار كند .

وقتی میر از درب وارد شد مرتاض اشاره به میر كرده و گفت آن عالم بزرگ اسلامی كه گفتید اینست؟؟!! (هر چند مقام میر از مرتاض حقا بالاترو مرتاض به آن معترف بوده )

من كسی را دیده ام كه ایشان در مقابل آن هیچ هستند وبعدبه نقل این ماجرا پرداختند.

  حدود 800 سال قبل از آن تاریخ - كه 1200 سال قبل از حال میباشد- روزی خلیفه عباسی مامون از من دعوت كرد تا به مشهد پایتخت مسلمین بروم قبول كردم و به آنجا رفتم

وقتی وارد قصرمامون شدیم مارا به باغی بردند كه در آن پر بود از پرندگان وچهارپایان آنقدر زیاد بودند وسر وصدا میكردند كه صدا به صدا نمیرسید وهیچكس نمیتوانست با كسی حرف بزند . گویا علمای همه مذاهب جمع بودند ؛ یهودیان مسیحیان زرتشتیان وهمه و همه

  ناگهان ندا آمد كه مامون وارد میشود ومامون به همراه جوانی خوش سیما وارد شد

به محض ورود جوان تمام باغ در سكوت فرو رفت چنان كه گویی هیچ جنبنده ای آنجا حضور نداشت من هم ازاین حالت بهت زده بودم .

  جوان به روی سكویی نشست وسلام كرد . سپس به پرسش وپاسخ با علما پرداخت و همه عالمان ادیان را به زبان خود تسلیم كرد وحقانیت اسلام را بر همه آشكار نمود من از آن روز كسی به بزرگی و عظمت آن شخص ندیده ام .

آن شخص كسی نبوده جز امام علی ابن موسی الرضا روحی له لفداه ...

مشهد جای همگی خالی بود

والسلام

حجاب 

اگر نگارش مشكلی داشت ببخشید چون داستان را من شفاها شنیده بودم .

 

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1384 و 01:12 ق.ظ توسط محمد

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

سلام

فعلا هیچی فقط بگم من مشهدم بعد در موردش حرف میزنم آخه این کافی نت خیام همیشه آهنگ های بد بد میزاره اعصابم خورد میشه بعد از اصفهان آن خواهم شد

یا زهراا

گرفتار

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1384 و 06:12 ق.ظ توسط محمد

ویرایش شده در - و -



بی خبر :[عمومی , ]

به نام خدا

دنیا جای حرف زدن نیست

خیلی دلم میخواست حرف بزنم اما سالها در حسرت گوشی موندم كه همیشه تشنه حرفهای دلم باشه

گوشی كه فكر نكنه برای دل خودم باهاش حرف میزنم

گوشی كه جز صدای پاك دلم چیزی نشنوه

گوشی كه هیچ روزی منو تنها نزاره ...

دلم میخواست یكی را داشتم كه چون دوستشم دوستم نداشت

دلم میخواست یكی را داشتم كه واسه روابطی كه تو دنیا جاشون میزاریم دوستم نداشت

به خاطر زن وشوهر بودن . استاد و شاگرد بودن . مداح ومستمع بودن . امام و ماموم بودن (البته نه امامت الهی ) . همزبون وهمدل بودن

دیگه بدم میاد بگم وبشنوم كه میگند فلانی استادمه فلانی دانش آموزمه فلانی زنمه فلانی شوهرمه فلانی مداح هیئتمونه فلانی مستمع هیئتمونه فلانی امام جماعتمونه فلانی نمازگزار مسجدیه كه توش امام جماعتم

كاش یكی منو دوست میداشت

كاش منم یكی را دوست میداشتم

همه دوستهای زندگیم از كنارم رفتند

واسه چهارتا حرف دنیا ولله حرف دنیا .

كاش میشد ت این دنیا جار زد و گفت آهای مردم دوست داشتن به اینا نیست

كی گفته آدم باید زنش را بعد ازدواجش بیشتر دوست داشته باشه ؟

خب اگه از ته دل دوستش نداشت كه باهاش ازدواج نمیكرد

دیگه دنبال چی میگردی تو این دوست داشتن ؟؟

چرا وقتی آدم ازدواج میكنه دوستاش عوض میشند؟

چرا تو مدرسه متاهل ها جدا میشینند ومجردها جدا؟

چرا دنیا اینقدر زشت شده؟

خدایا تو میدونی دلم ؛ شش گوشه دلم میخوادت تعجب نكنید كه دل من شش گوشه داره

اما خدایا اگه دال بر ناشكری نشه خسته شدم از بس تو این دنیا واسه كارهای مردم دنبال دلیل گشتم

از گشتنش خسته نشدم از پیدا نكردنش خسته شدم

خودت به دادم برس

من جز تو هیچكس را ندارم میتونی ببینی

به خودت قبلا هم همینطور بوده

هر وقت یه كم خواستم فكر كنم كس و كاری دارم خودت زدی و دهنم ونشونم دادی من تسلیمتم هر آنچه خواهی با ما كن .

اما خدایا یكی را به داد تنهاییم برسون یكی كه دركم كنه نه مثل این مردم

فرشته ای از جنس خودت...

یا زهرا...

حجاب


نوشته شده در شنبه 5 آذر 1384 و 06:11 ق.ظ توسط محمد

ویرایش شده در شنبه 5 آذر 1384 و 06:11 ق.ظ



:[عمومی , ]

میخواهم بنویسم

نوشته ای سوزان وداغ برای دلم

چه بگویم

میبینم كه دنیا با قلبم میتپد ولی همه چیز حتی بدن خودم محكم ایستاده وقلبم به آرامی در سینه خودم گاه گاهی میزند

میبینم كه دنیا در چشمانم فرو میرود ولی چشمم همین كره كوچك همیشه خیس وبه خون كشیده شده ایست كه در بالای صورت زردم دیده میشود

میبینم كه همه دنیا را زیر پا دارم اما بی توان وفلج شده گوشه ای نشسته  ام وتوان هیچ حركت ندارم

به كجا بروم كجای دنیا جای من است با این همه بزرگی كه میبینم واین همه كوچكی كه هستم

كجای دنیا از دست این روح آشفته راحت میشوم به گمانم زیر یك متر خاك هم مرا رها نكند

ای روح آشفته وجدانت كجا رفته بگذار نفسی بكشم .

الهی درد میكنم . دیگر اینقدر درد میكنم كه هیچ سلول عصبی درد را به مغز نداشته ام نمیبرد گاه میشود كه التماس سلول های بدن خودم را میكنم . مرا كرخ مگذارید .

والهی این قصه درد میكنم ادامه دارد هر لحظه هر كجا .برای من كه نه زمان میگذرد نه مكان فرق میكند

من همیشه اینجا هستم پایین ترین نقطه زمین زیر آسمان هفت طبقه تو جایی كه حتی نگاهم به خورشید هم نمیافتد گاه میشود كه دلم برای ماه وخورشید تنگ شود اما همیشه با صدایی وحشیانه وبلند به خودم میگویم تو حق دلتنگی نداری حتی حق نداری برای سلامتیت دعا كنی تو مغضوب درگاه خدایی و تو...

با كه حرف میزنم كدام تو ...؟

این داستان روح آشفته من بود

حجاب دیگر

گرفته خال لب دوست

نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1384 و 01:08 ق.ظ توسط محمد

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ بی خبر...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...
1 2